تبليغاتX
هبوط

هبوط

اشعار ادبی
من از فراموشی یک صدا می آیم

درد من درد بودن است و همه ی هستی ام

پرسش پوچی است از کوچی ناشناس

شب خاکستری من

گفتگوی غریب صنوبری است از جنس کویر

هیوایم زمهریری است

که آنطرفتر از کاج مرده ای آویخته است

من از قصه ی شمعی سوخته می آیم

که نفسش بازیچه ی زنجیری است پاپتی

از حصاری خاموش

هبوط است و من از هیچ می آیم

سایه ام بی نفس است و

چیزی کنار پاییز رنگ پریده

اصالت دردم را می درد

من از فراموشی یک صدا می آیم

 




+ نوشته شده در Thu 13 Aug 2009ساعت 3 AM توسط مهراوه

برای لاله هایی که به جرم سبز ماندن به خونشان غلتاندند

علفهای هرز

 

آیا کسی از پشت دردها ورنجها

صدای گریستن دستهای ناتمام و سبز را می فهمد؟

جه حقیرانه هنوز!

نمیدانم شاید تا انتهای علفهای هرز فرصت کوتاهی بود

فاصله و باد به نسل پرپری می ماند

وگندم معصوم بودو پردرد

گندم بودو سرزمینی و بوی سرسختی گندمزار

باور رویشی در وسعت تفکر دانه های گندم

ونیازی به بودنی سبز

ودرآن دورترین

دست بیگانه ای پلید

که به خواب وحشت و مرگ می ماند

واژه سبز گندم را

به غربت و مستی دزدید

وشب از تارو پود رویش خالی ماند

هزار بار نبض گندم و آب

در تخیل رنج و هجرت پوسید

باد نعره ای زد

صدای گریستن از رویش ناتمام گندمزار برخاست

سلاح سلاح انجماد و آتش و خشم!

وبه خاک تشنه و بیگناه گندمزار

خطری بودو کوچه های حبس و تاریکی

حکایت وحشت فریاد بود وجوخه ی دار

 درآن دورترین سپیده ای نبود

وسبز در آینه غریبی شکست

دل مهربانی گندمها به دار آویخته شد

درآن دورترین

هزار نسیم بر جوخه ها گریست

و هزار بنفشه سیاه پوشید

در خلوص دردی بی باور

از آن همه طراوت و روشن

نه آب قدرت ماندن داشت

نه آفتاب خیال تابیدن

در خلوص دردی بی باور

یاد سرخ گندم ماند و نسیم خسته٬

که می ترسید

نغمه ی تابوت گندم را

با مویه ی عزای رگهایش

کجا تدفین کند

ونسیم چه بی جهت می ترسید

انگار تا انتهای علفهای هرز فرصت کوتاهی بود

شاید نمی دانست

روح سبز گندمزار روزی

از حلقوم سبز هزار آزاده ٬ هزار باران

فریاد خواهد کشید

                                  




+ نوشته شده در Mon 22 Jun 2009ساعت 4 AM توسط مهراوه